تحلیل 25 بهمن
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  

بی تردید حادثه 25 بهمن 1389 به وقوع پیوسته است و بررسی عواقب و نتایج آن مقوله ای ضروری است.

به نظر می رسد درخواست مجوز راهپیمایی 25 بهمن امری پسندیده بوده است و عدم موافقت مسئولین رسمی کشور با این درخواست فاقد دلیل درخور پسند بود. اما برپایی راهپیمایی باوجود مخالفت مسئولین رسمی نیز غیرمقبول به نظر می رسد -بویژه با توجه به نزدیکی آن به راهپیمایی 22 بهمن و تحولات منطقه ای ناشی از پیروزی مردم مصر و تشابه حرکت مصریان به انقلاب 1357 ایرانیان- اما به هرصورت این تظاهرات به وقوع پیوست و در بستر وقوع این حادثه و پایان آن با نکات و نتایجی روبرو شدیم که مرور آنها بسیاربا اهمیت است.

می توان این نکات را در سه سطح بین المللی , منطقه ای و ملی مورد بررسی قرار داد. اما حوزه این تحلیل منحصر به ابعاد ملی و داخلی است.

برای تحلیل سیاسی-اجتماعی این حادثه در سطح ملی و حوزه داخلی آنچه بیش از هر چیز دیگری مهم به نظر می رسد تغییرات در طیف بندی داخلی است و توازن جدید و یا در حال شکل گیری آنها است

1-طیف اصولگرا

تا به امروز در طیف اصولگرایان دو گرایش میانه رو و رادیکال وجود داشت که تفکیک آنها از یکدیگر با شاخص  هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد شناخته می شد.

رادیکال ها طرفدار احمدی نژاد و مخالف سر سخت هاشمی و میانه روها منتقد احمدی نژاد و معتقد به حفظ ارتباطات با رفسنجانی بودند.

اما حادثه 25 بهمن هم شاخص ها را تغییر داد و هم تابلوها را دگرگون کرد.

بعد از 25 بهمن 2 شاخص احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی جای خود را به حفظ ساختار و سازوکارهای موجود کشور داد.(1)

این نوع نگرش که در ادبیات سیاسی به گرایشات محافظه کارانه شناخته شده است, ماهیت جدید اکثریت طیف اصولگرایان را شامل می شود(2).البته میزان ثبات این وضعیت در اصولگرایان –به دلیل ترکیب ناهمگون خرده گرایشات اصولگرایان- نا مشخص است.

2-اصولگرایان متفاوت ؛ در اینجا با دو گروه روبرو هستیم

1/2-گروه احمدی نژاد

البته حساب این گروه از اصولگرایان جدا است همچنان که از اول هم جدا بود

این گروه , از طیف اصولگرایان به عنوان پل عبور استفاده می کنند همچنان که در دوره سازندگی از جریان کارگزاران به عنوان پل استفاده کردند.پل بعدی این گروه نیز اصلاح طلبان هستند.

گروه احمدی نژاد از همان آغاز دوره نهم ریاست جمهوری پالس های مثبتی را برای جامعه چند میلیونی رای خاموشی ها ارسال کرد و برای انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری هم مبنای تلاش خود را جذب آرای آنها قرار داده است و امیدواراست ؛ این رای چند میلیونی که تا کنون به صنوق اصلاح طلبان واریز می شده را از آن خود کند به همین جهت نوع برخوردشان با حادثه 25 بهمن به گونه ای است که موجب تضعیف آرای رو به افزایش آنان در رای خاموشی ها نگردد.

2/2-گروه مصباحیون

این گروه که هدف شان بالاتر از کسب مناصب ریاست جمهوری و مجلس است و بیشتر به پست ولایت فقیه چشم دو خته اند و بزرگترین رقیب خود را طیف اصولگرایان ریشه دار می دانند , بیش از آن که نگران جریان سبز باشند نگران اصولگرایان رقیب هستند و لذا در حالی که حادثه 25 بهمن موجب اتحاد بیشتر اصولگرایان شده آنان همچنان بر طبل اختلافات درونی می کوبند و در زمانی که هاشمی رفسنجانی تظاهرات 25 بهمن را مخالفت با قانون دانسته , همچنان تیرهایشان را به طرف هاشمی شلیک می شود.

3-طیف اصلاح طلب

تا به امروز در طیف اصلاح طلبان دو گرایش وجود داشته که هر دو گرایش با شاخص گفتگو شناخته می شدند و تفکیک آنها از یکدیگر براساس تفاوت تعریف شان از اختیارات ولایت فقیه بوده است.

اما حادثه 25 بهمن از ناکارآمدی شاخص گفتگو بین اصلاح طلبان و حاکمیت حکایت کرده و بن بست روشهای مسالمت آمیز را اعلام می کند.و به نظر می رسد که با وجود تاکید سران جنبش سبز به روش های مسالمت آمیز دیگر راهی جز برخوردهای قهر آمیز باقی نمانده است(3)

همچنین حادثه 25 بهمن امکان مجادلات علمی پیرامون اختیارات ولایت فقیه را به سمت صفر سوق داده است.

این نوع نگرش در ادبیات سیاسی به گرایشات انقلابی و رادیکالی شناخته شده است و حال آنکه پرچم جریان جنبش سبز همچنان از شاخص اصلاح طلبی استفاده می کند.

به عبارت دیگر حادثه 25 بهمن به میزانی که موجب انسجام اصولگرایان شده به همان میزان ممکن است عامل تجزیه اصلاح طلبان شده باشد.

همچنان که آثار آن در مواضع اخیر بعضی از نمایندگان فراکسیون اقلیت مجلس هشتم بروز کرده است.

4-موقعیت سید محمد خاتمی

سید محمد خاتمی که نام او با پروژه اصلاحات گره خورده....

 

......................................

1- طیف اصولگرایان که طی 2 دهه گذشته در برابر اصلاح طلبان -که معتقد بودند زنگ پایان انقلاب, مدت ها است نواخته شده و اکنون دوران نظام مندی کشور است- مقاومت می کردند و معتقدبه تداوم روشهای انقلابی بودند, امروز بیش از گذشته باید به ضرورت نظام مندی سامانه موجود کشور توجه کنند

2-همان ماهیتی که تابلوی گرایش آنان در دهه اول انقلاب شناخته می شد.

3-در صورتی که جنبش سبز از بطن جبهه اصلاحات زاییده شده و شاخصه جبهه اصلاحات تا به امروز برپایه تعامل و گفتگو بوده است

.........................................

به جهت موج خبری رسانه های حاکمیت برای محاکمه و یا اعدام آقایان کروبی و موسوی و متقابلا دعوت جنبش  سبز به تظاهرات اول اسفند به نظر می رسد که دامنه بحران موجود در کشور با شتاب در حال افزایش است

در چنین وضعیتی برای گفتگوی مسالمت آمیز جایی وجود ندارد و زمان تحلیل فوق سپری شده و بیشتر به قبای بعد از عید شبیه است

لذا با عرض پوزش از دوستان محترم از ادامه تحلیل خودداری می کنم


 
حاشیه 25 بهمن به روایت تصویر
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  

شهید صانع ژاله اهل پاوه

شهید محمد مختاری اهل تهران

برخی از چهره هایی که در اعتراض به راهپیمایان ٢۵ بهمن تظاهرات کردند

منبع عکس ها سایت آینده

.......................................................................................

گمان دارم تصاویر فوق نشان دهنده تحولاتی است که در حوزه فرهنگی و اجتماعی در جامعه ایرانی در حال وقوع است. اگرچه در حال حاضر از نظر کمیت قابل توجه نباشد!

اگر صاحبان این ۴ عکس دارای گرایش سیاسی واحدی باشند , جامعه تحلیلی ما واحد خواهد بود ولی اگر گرایش سیاسی ٢شهید فوق با گرایش سیاسی دختران تظاهر کننده ضد هم باشد آنگاه باید دو جامعه مجزا از هم را مورد بررسی قرار داد!

حال به نظر شما

 این تصاویر چه پیام فرهنگی برای نخبگان جامعه ما دارد؟


کلمات کلیدی:   اجتماعی ،سیاسی ،25 بهمن
     
 
مواظب تحریف تاریخ باشیم
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩  

 راستی منبع جمله مشهور:

 «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد»

کجاست؟

این جمله را اولین بار بر روی دیوار شهر(شعارهایی که بر روی دیوارها نوشته می شد) دیده و خوانده ام!

در سال های اخیر نیز این جمله را به وفور رویت کرده ام!

حتی خودم نیز در بسیاری از موارد آن را بکار برده ام!

ولی یکبار تصمیم گرفتم که ماخذ آن را پیدا کنم!

با جستجو در فهرست راهنمای 21 جلد صحیفه نور و رجوع به متن 21 جلد چنین جمله ای نیافتم!

البته احتمال خطای چشم و کم دقتی در این تحقیق را انکار نمی کنم!

اما بعد از مدتی دیدم که، سایت آینده نیوز نیز اصالت چنین جمله ای را منکر شده و چنین آورده:

 امام خمینی در تاریخ 28 شهریور 1358 ، در جمع افسران و همافران، در باره نقش ولایت فقیه در کشور فرموده اند: 

«امر دولت اسلامى، اگر با نظارت فقیه و ولایت فقیه باشد، آسیبى بر این مملکت نخواهد وارد شد.»                                                  (صحیفه امام، ج‏10، ص: 58)

 

پیشاپیش از همه دوستانی که مایل هستند مرا در شناسایی ماخذ این جمله راهنمایی کنند تشکر می کنم!


کلمات کلیدی:   امام خمینی ،ولایت فقیه
     
 
موسوی خوئینی ها و لانه جاسوسی آمریکا
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  

حفظ و یا عدم حراست از پدیده های تاریخی و ارزشهای دینی و ملی در استحکام بخشیدن ویا سست نمودن بنیان های اجتماعی و خودباوری یا خودباختگی ملت ها نقشی مستقیم و بی تردید دارد.

بدون تردید یکی از پدیده های بزرگ صده اخیر ایران , حادثه ای است که به نام تسخیر لانه جاسوسی آمریکا ثبت شده و ملت ما عنوان انقلاب دوم را برآن نهادند.

از سویی پخش وسیع اظهارات فردی که سردار مشفق نامیده شده و به عنوان عضوی از جبهه اصولگرایان معرفی شده است و تخطئه بنیانی وی نسبت به این حادثه بزرگ تاریخی لزوم حراست از این دستآورد ملی و انقلابی را ضروری می کند.

از سوی دیگر تردیدهایی که بعد از تولد جبهه اصلاحات نسبت به اهمیت و ارزش این پدیده تاریخی در جامعه بروز کرده و توسعه یافته کار را بدانجا کشانده که بخشی از طبقه روشنفکر ما نسبت به بزرگداشت این روز بزرگ ملی , نه تنها مردد شوند بلکه در برابر افکار عمومی سیاسیون جهان احساس شرمندگی نمایند.

در چنین وضعیتی تشریح و نحوه بروز این روز ملی و این یوم الله عظیم از سوی آقای موسوی خوئینی ها بسیار ضروری بود.به همین جهت هنگامی که با اظهارات وی روبرو شدم نتوانستم نسبت به آن بی تفاوت بمانم(١).

بی تردید، دوستان متصف به اصولگرایی ما دوست ندارند برای اثبای حقانیت ارزش های انقلاب به اظهارات آقای موسوی خوئینی ها استناد شود. ولی آنها می دانند که تاریخ , حادثه بزرگ تسخیر لانه جاسوسی را بدون نام موسوی خوئینی ها نمی شناسد و اگر بخواهند مقوله لانه جاسوسی را از موسوی خوئینی ها جدا کنند مجبور خواهند بود به تحلیل هایی غلط روی بیاورند.

حتما بسیاری از دوستان اصلاح طلب ما نیز از یادآوری تسخیر لانه جاسوسی إبا دارند.اما آنها نیز باید بدانند پدیده هایی که تبلور خواست یک ملت_در زمانی خاص_ بوده است بخشی از هویت ملی آن ملت است و نباید نادیده انگاشته شود.

درضمن از دوستان اصلاح طلبم درخواست می کنم که از کنار سخنان آقای محسن رضایی _که در پست قبلی ام عرضه کرده ام_ بی تفاوت نگذرند آنجایی که می گوید: امام خمینی مجمع روحانیون مبارز را راه انداخت تا روشنفکران را هدایت کنند.

...................................................................

 ١-پ.ن

شورای عمومی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در تاریخ 1389/9/9 با حضرت آیت الله موسوی خوئینی ها در دفتر مجمع روحانیون مبارز دیدار کردند. آیت الله موسوی خوئینی ها در سخنان مبسوطی که بیش از دو ساعت طول کشید گفت:

بنده به دو دلیل پذیرفتم که در خدمت شما عزیزان باشم، اول اینکه شما نسلی هستید که تقریبا هیچ کدامتان در زمان وقوع حادثه اشغال لانه متولد نشده بودید. برای نسلی مثل شما که در آن زمان نبوده، شنیدن واقعه ای که از آن زمان تاکنون یا به صورت نفیی یا اثباتی ذهنها به آن مشغول بوده و طبیعتا سوالهایی در  مورد آن وجود دارد و حادثه ای است که هنوز به تاریخ نپیوسته، از زبان کسی که آن را از نزدیک دیده و در آن نقش داشته است اهمیت دارد.

 این سوالها برخی به خاطر خود آن حادثه است و برخی به خاطر مسائلی که بعدها و به خصوص پس از ارتحال حضرت امام  و به ویژه در این سالهای اخیر پیش آمده که ذهنها را بیشتر درگیر کرده است و این مشکل را برای امثال من ایجاد می کند که امروز اقناع اذهانی که به مسائل روز کشور درگیر می شود در مقایسه با ده یا بیست سال پیش دشوارتر است. .

 هر چه سالها می گذرد و وقایعی رخ می دهد که من هم همانند شما به آن وقایع معترضم سوالات بیشتر می شود.

 لذا یک دلیل اینکه این جلسه را پذیرفتم این بود که این واقعه را یک بار دیگر با یکدیگر مرور کنیم.

 نکته دوم هم بحث تحریفاتی است که در رابطه با این واقعه رخ می دهد و از این پس هم بیشتر خواهد شد. هر کسی با یک غرضی، گوشه ای از این حادثه را آنگونه که خود می خواهد روایت می کند، نه آنگونه که اتفاق افتاده است و شگفت انگیز این است که این تحریف کننده های امروزی، هیچگاه فکر نمی کنند که این زمان با زمان قاجار فرق کرده است. تحریف تاریخ در آن زمان آسان بود، اما اینها گویا هنوز متعلق به همان عهد قجر اند و فکر نمی کنند حوادثی که در رسانه های جهان با جزئیاتش ثبت شده و تمام ابعاد حادثه به صورت گفتاری و تصویری ضبط شده است، قابل تحریف نیست. اما با وجود این به خود اجازه می دهند که حتی وقوع حادثه را هم به نحوی تحریف کنند. آن قدر بی پروا  تحریف تاریخ می کنند که انسان به ناچار فکر میکند که نمی دانند در چه دنیایی زندگی می کنیم. دروغ گفتن هم هنری می خواهد. اما ظاهرا برای این افراد اصلا مهم نیست که فردا روز معلوم شود که حرفهاشان سرتا پا دروغ بوده و تکذیب شوند. البته مشکل تحریف تاریخ هم در رابطه با اصل انقلاب و هم در رابطه با پیش و پس از انقلاب در حال رخ دادن است که پرداختن به آن مجال دیگری می طلبد.

 با مسئله اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام که خود را در اولین بیانیه به این نام نامیدند، اگر مقداری حوصله نکنید که من شرایط زمانی و فضای سیاسی – اجتماعی کشور را در آن مقطع و کمی قبل از آن را توضیح بدهم، خیلی روشن نخواهد شد که چرا یک عده ای تصمیم گرفتند کاری انجام دهند که قاعدتا به حسب عرف دیپلماتیک مقبول نبوده است و اگر کاری بر حسب عرف ناپسند بوده است، چطور یک ملت با همه عظمتش از آن حرکت آن طور گسترده و عمیق حمایت کردند؟ مردم ایران چه ذهنیتی داشتند و چه چیزی در حافظه تاریخی مردم ایران بوده است که همه آنها زمینه ساز پذیرش چنین عملی شده است؟

 من در این زمینه به دلیل اینکه مسئله مربوط به آمریکا است به اولین مقطع تاریخی که ایران خاطره بسیار تلخی از رفتار دولت آمریکا داشته یعنی 28 مرداد 1332، بر میگردم. قبل از آن تاریخ هم مسائلی بوده است، اما چیزی که همیشه در حافظه مردم ایران بوده و مردم را رنج داده، حادثه کودتای 28 مرداد است که در آن یک دولت خارجی در ایران دست به کودتا می زند و یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می کند. این خیلی متفاوت است با اینکه در داخل یک مملکت، یک گروه سیاسی با اقدام مسالمت آمیز یا مسلحانه حکومت وابسته به گروه سیاسی دیگری را سرنگون کند. اینجا در داخل کشور، در درون خانواده یک اتفاقی افتاده است. اما اینکه یک کشور خارجی، علیه یک دولت قانونی و مورد قبول مردم یک کشور کودتا کند، مسئله دیگری است. من در آن سال 12 ساله بودم و خود نیروی سیاسی اثرگذار نبودم، اما در جریان قضایای سیاسی آن زمان بودم و با مسائل بیگانه نبودم و در همان زمان مثل بسیاری از دانش آموزان تحرکاتی هم داشتم. دولت دکتر مصدق بسیار بسیار مورد حمایت مردم بود، آن قدر در درون دلها، خانواده ها، محافل و مجالس، نفوذ داشت که ملت با همه وجود به آن علاقمند بودند، ممکن است از نظر کسانی آن دولت به نفع ملت کار نکرده باشد، اما آن مسئله ای است که به خود مردم آن کشور مربوط است، در کودتای 28 مرداد سال 1332 دولت آمریکا که یک دولت خارجی است دولتی ملی و مورد علاقه مردم را ساقط کرده و فردی را که از خشم مردم ایران فرار کرده است، به ایران بر می گرداند. این حرکات تاثیرات منفی زیادی در ذهن جامعه دارد و قلبها و دلها را آزرده ساخته و مردم را از آمریکا متنفر می سازد. آمریکا شاه را در قالب یک حکومت دیکتاتور که هیچ حق تنفس برای دیگران در داخل کشور قائل نیست، به تخت سلطنت بازگردانده است. حال اگر فرض کنیم به جای دکتر مصدق کسی را می گذاشتند که به اندازه 50 درصد دکتر مصدق اعتقاد به دموکراسی و مردمسالاری و رای و حقوق ملت داشت، ممکن بود قضیه فرق کند. اما کسی را آوردند که هیچ اعتقادی به آزادی و حق مردم نداشت و هر روز هم بر این دیکتاتوری او با حمایتهایشان افزودند وآنچنان به او اطمینان دادند که هیچ نگرانی از سرکوب مردم نداشت و به دست آنها ساواک را تاسیس کرد که واقعا یک سازمان اطلاعات و امنیت جهنمی و وحشتناک بود که تنها مردان و زنان و جوانانی که با آن سر و کار داشتند متوجه می شوند آمریکایی ها با این کارشان چه جنایتی انجام دادند. نیروهای ساواک به کمک سیا و موساد آموزش می دیدند و حتی برخی در اسرائیل دوره هایی را می گذراندند. بعد از تسلط دوباره شاه بر ایران، آمریکایی ها شروع  به آمدن به ایران کردند و بر همه نهادهای قدرت سلطه پیدا کردند، تاجایی که تعداد آنها در ایران به حدود 50 هزار نفر رسید تا جایی که ملت ایران احساس می کردند که کشور مستعمره است، آنها نه تنها از خارج دستور می دادند، بلکه در داخل در همه مراکز قدرت با عنوان مستشار و در حقیقت به عنوان دستور دهنده در امور ایران دخالت می کردند و بخش عظیمی از اینها در ارتش ایران بودند به طوری که داستانهای زیادی در باب تحقیر سران ارتش ایران توسط نیروهای دون پایه آنها وجود دارد. در درون دربار هم که همه تصمیمات شاه با نظر آنها بود و بی موافقت آنها شاه هیچ کاری نمی کرد.

 بعد از این مرحله از تسلط شاه، ایران به طور وسیع یک پایگاه جاسوسی برای آمریکاییها  به خصوص در مورد کشور همسایه شمالی ما در منطقه شد، کشور ما پایگاهی برای جاسوسی آمریکایی ها شد و با نصب سیستمهایی که تا اعماق کشور شوروی سابق را می توانستند کنترل کنند، جاسوسی می کردند و طبعا هیچ یک از اینها در راستای منافع ملی کشور ایران نبود. از طرفی در اثر حضور این چند ده هزار امریکایی تصمیم گرفتند قانونی را با نام کاپیتولاسیون یا مصونیت مستشاران آمریکایی در ایران تصویب کنند که بر اساس آن آمریکایی هایی که در ایران بودند، هر جنایتی که در ایران انجام می دادند، در ایران کسی حق محاکمه آنها را نداشت، اینها باید به آمریکا رفته و آنجا محاکمه شوند. امام درباره این لایحه یک سخنرانی بسیار پر شور انجام دادند و فرمودند که ما مستعمره شده ایم. اگر یک سرباز آمریکایی بالاترین مقام ایران – شاید آنجا امام تعبیر شاه را هم دارد- را با ماشین زیر بگیرد، نباید در ایران تحت تعقیب قرار بگیرد و باید به آمریکا رفته و آنجا محاکمه شود. اهانت به یک ملت بدتر از این نمی تواند باشد. این قانون را در مجلس به تصویب رساندند و به دنبال همین قضیه بود که حسنعلی منصور که نخست وزیر بود و این لایحه را به مجلس برد، توسط  گروهی که بقایای فداییان اسلام بودند، (محمد بخارایی و رضا هرندی و ...) ترور شد.

 پس از آن در زمان انقلاب، در روزهای انقلاب، وقتی حادثه 17 شهریور رخ داد، امام از آن به "جمعه سیاه" تعبیر کردند، آن رفتار وحشیانه با مردم انجام شد، کودک و پیر و جوان و زن و مردی را که نهایتا جرمشان این بود که علیه حکومت شاه شعار داده بودند، وحشیانه به گلوله بستند. با وجود اینکه آن روزها مردم هر روز در خیابانها بودند و هر روز هم تعدادی شهید می شدند این حادثه آن قدر سنگین بود که تمام ایران را بهت زده کرد و  سکوتی همه جا را گرفت. چند روز بعد از آن بود که امام بیانیه ای صادر کردند و آن روز را "جمعه سیاه" نامیدند و آن بیانیه روح تازه ای در مردم دمید و مردم را به راه انداخت. امام در آنجا فرموده بودند ای کاش خمینی در میان شما بود و کشته می شد. پس از این حادثه، رئیس جمهور آمریکا بلافاصله با شاه تماس تلفنی می گیرد و اعلام می کند که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم. شما در نظر بگیرید چنین اعلام حمایتی از قاتل مردم، چه احساسی در مردم ایجاد می کند. این مسائل از 28 مرداد 32 به بعد همچنان در خاطره و حافظه مردم ایران بر روی هم جمع می شود.

 در یک جشن عیدی که الان درست خاطرم نیست کریسمس مسیحیان بود یا نوروز ما، در سال 56 یا 57، در شرایطی که مردم ایران عزادارند و در هر روزی جنازه های تعدادی از عزیزانشان روی دستشان است، رئیس جمهور آمریکا به ایران می آید و با کسی که مردم او را مسبب وقایع می دانند می نشیند و جشن می گیرند، شما در نظر بگیرید روح و قلب ملت ایران در این شرایط چه حالتی پیدا می کند؟!

 در 13 آبان 57، در خیابان در مقابل دانشگاه مانند همه روزهای قبل تظاهرات بود و مردم از اقشار مختلف شرکت داشتند، آن روز دانش آموزان را به رگبار بستند و کشتند، بعد وزارت امور خارجه آمریکا بلافاصله در یک پیامی مشابه پیامهای قبلی، به شاه، از هر نوع اقدام نظامیان ایران برای برقراری نظم اعلام حمایت کرد. حال شما حساب کنید تعدادی دانش آموز 14 – 15 ساله کشته شوند و مردم عزادار شوند و رژیم آمریکا هم اینگونه اعلام حمایت کند.

 این قدر امریکایی ها با این اقدامات و اعمالی که در طول این 3 دهه انجام داده بودند، در دل مردم ایران منفور بودند که اگر در یک جای دیگر دنیا که با ما ارتباطی هم نداشت و نزدیک ما هم نبود، اگر میان ملتی با آمریکایی ها جنگ بود، وقتی خبر می رسید که یک آمریکایی در آنجا کشته شده، مردم کاملا احساس می کردند که دشمنشان در آنجا کشته شده است، در جنگ آمریکایی ها با ویتنام، شاه از آمریکا علیه ویتنام حمایت می کرد، پخش صحنه هایی که نشان می داد چگونه خانواده های ویتنامی در جنگلها در اثر پرتاب بمبهای آتش زا توسط هواپیماهای b52، میان آتش، هراسان این طرف و آن طرف می دویدند و راه فرار هم نداشتند، نفرت از آمریکایی ها را در ایران افزایش می داد. به طوری که اولین خبری که مردم هر روز صبح پیگیری می کردند اخبار جنایات آمریکا در ویتنام بود. می خواهم بگویم زمینه نفرت از آمریکا آنقدر در میان مردم وجود داشت که در ویتنام هم که اتفاقی رخ می داد  و مثلا چند آمریکایی کشته می شدند مردم در ایران خوشحال می شدند.

 این مختصری از وضعیت پیش از انقلاب بود که البته بسیار جای کار بیشتر از این هم دارد. به عنوان مثالی دیگر خود حادثه 16 آذر را هم که در آستانه آن هستیم در نظر بگیرید. یک مقام آمریکایی وارد کشور شده و یک عده دانشجو می خواهند به حضور او اعتراض کنند. این دانشجویان نه اسلحه ای داشتند و نه قصد انفجاری داشتند، اما آنگونه کشته شدند. آیا در برابر این همه جنایات آمریکا یک ملت حق ندارد ابراز انزجار کند؟

 به هر حال انقلاب پیروز شد. دولت آمریکا تا دیروز شاه را دست نشانده خود در ایران داشت که منافع آمریکا را در ایران و در منطقه تامین می کرد، حال مردم ایران انقلاب کردند و خارجی ها و به خصوص آمریکا بهتر از هر کس دیگری می دانستند که این انقلاب به هیچ وجه مرهون کمک هیچ دولت خارجی نبوده است و حتی همسایه شمالی ایران هم هیچ کمکی به انقلاب ایران نکرد و  اساسا امام و یارانشان به هیچ وجه حاضر هم نبودند که کمکی از هیچ دولتی به ویژه از شوروی ها دریافت کنند. مردم ایران هیچ گونه کمکی از همسایه شمالی نگرفتند اما شاه هر روز مردم را متهم می کرد که این تظاهرات خیابانی و بلواها و شورشها و غوغاها مال مارکسیستها است و از آن طرف مرزها هدایت می شود، و البته همیشه در کشور ما اینچنین بوده است که هر وقت مردم بلند می شوند که مقابل قدرتها حرفی بزنند، اولین چیزی که به آنها می گویند این است که شما با خارج ارتباط دارید، از خارج پول گرفتید و از طرف آنها هدایت شدید و از این لاطائلات سر هم می کنند.

 با توجه به پیروزی انقلاب، آمریکایی هم باید پیروزی انقلاب را به مردم تبریک می گفتند. مردمی که نه از آنها پول می خواستند، نه سلاح یا کمکی دیگر. آنها لااقل به رسم ادب، بعد از 20-30 سال غارت ایران؛ در برابر همه آنچه که رخداده بود یک کلمه باید دولت بعد از انقلاب را تایید می کردند، اما این کار را نکردند و هر روز شروع  به غوغا آفرینی در نقطه ای از کشور کردند، در شهرهای مختلف، اهواز، کردستان، گنبد و ... . از آنجا که اسلحه هم دست مردم بود و هم دست گروه هایی که با انقلاب میانه ای نداشتند، بعد از پیروزی انقلاب هر روز درگیری بود.

 مردم احساسشان این بود و احساسشان هم بیراه نبود که این بلواها بدون دخالت آمریکایی ها نیست، اگر وجدان عمومی یک ملت چیزی را بگوید من تا حالا ندیدم که اشتباه کند و اگر کسی یک ملت را محکوم کند، خودش از حداقلی از درک و شعور سیاسی برخوردار نیست. ملتی یکپارچه برخاسته است و می گوید که چیزی را نمی خواهد یا چیزی را می خواهد، اینکه قبل از هر کاری آنها را متهم به هدایت شدن از خارج کنند نشان از عدم درک سیاسی است.

 جالب است که بعد از اشغال لانه، از میان اسناد این مطلب بیرون آمد که آمریکایی ها طرح می دادند که ما باید از همان روشی که باعث سقوط شاه و پیروزی انقلاب شد استفاده کنیم. البته این گونه نبود که این روش را رهبران نهضت برنامه ریزی کرده باشند، در یک شهری مثل تهران تظاهراتی بود که عده ای در آن شهید میشدند. مردم به حسب سنت خود برای رفتگانشان مجلس می گیرند، از جمله مجلس چهلم. مثلا در چهلمین روز شهادت کسانی که در تهران کشته شده بودند در تبریز یک حرکت عظیمی راه افتاد و در آنجا عده ای شهید شدند. در چهلمین روز شهادت شهدای تبریز، در مشهد حرکت عظیمی رخ داد. امام در یکی از بیانیه های خود اشاره فرمودند که این اربعینات بساط شاه را در هم خواهد پیچید. آنها فکر کرده بودند که امام این حرکت را طراحی کرده است و متوجه نبودند که این یک سنت مذهبی در ایران بوده است. بر همین اساس آنها طرح داده بودند که بیاییم کاری کنیم که یک عده دانش آموز در جایی کشته شوند و بعد چهلم آنها را در جایی دیگر برگزار کنیم و آنجا هم عده دیگری کشته شوند. آیا یک سفارت تا این حد مجاز است که برای شکست یک انقلاب در یک کشور طراحی بکند؟ این به آن معنی است که اینها همانهایی هستند که در 28 مردا کودتا کردند و حال می خواهند همان کار را تکرار کنند. برای من بسیار تعجب آور بود که در آمریکا هیچ کس این سوال را نپرسید که وقتی در یک گوشه ای از دنیا مردم (درست یا غلط)، یک دولت را انتخاب کردند، به دیگران چه ارتباطی دارد که کار آنها خوب است یا بد که بعد بیایند برای ساقط کردن آن نقشه بکشند.

 مردم زمانی که احساس می کردند این بلواها زیر سر آمریکا است هیچ مدرک و سندی ندیده بودند اما با درک عمومی از رفتار امریکا در طول این بیست و چند سال احساس می کردند غیر آمریکایی چه کسی این نقشه را برای ما می کشد؟ مردم با همه وجود در این بیست و چند سال آمریکایی ها را شناخته بودند و فکر می کردند این اتفاقات در ایران نمی تواند زیر سر آمریکا نباشد. بعد از تسخیر لانه و انتشار اسناد هم کاملا مشخص شد که اینها در آنجا دائم در حال طراحی برای شکست انقلاب و برگرداندن شاه بوده اند.

 بر این قضایا ترور شخصیتها را هم اضافه کنید. شب و روزی نبود که به ما خبری از کشته شدن و ترور یکی از افرادمان در خیابانها و کوچه ها و ساختمانهایی که تحت نظارت داشتیم، نرسد. یعنی عوامل رژیم شاه، ارتشی یا ساواکی به خصوص در شهر تهران هنوز پراکنده بودند و در برابر جوانهای ما که ناپحته بودند، آدمهای ورزیده ای در این نوع کارها بودند، دائم دست به ترور نیروها می زدند. ترور شخصیتهایی مثل مدنی و مطهری را هم در همان زمانها داشتیم.

 نکته دیگر هم این بود که دولت موقت هم دولتی نبود که با این نسل انقلابی که همه شور و شوق و گرمای انقلاب متعلق به آن بود میانه خوبی داشته باشد، من البته نمی خواهم به عملکرد دولت موقت که بسیار پر ایراد بود بپردازم، اما به هرحال رئیس دولت موقت خود می گفت که امام مثل یک بولدوزر به مسائل می پردازد و من مثل یک فولکس واگن هستم که باید یک خیابان آسفالت سر راست تمیزی باشد که در آن خیابان بروم. حال این که چنین کسی با این شرایط باید این مسئولیت را می پذیرفت یا نه یا اینکه امام به او تکلیف کردند من وارد این قضایا نمی شوم.

 به هر حال این اتفاق افتاد که یک ناهماهنگی میان دولت و این نسل بود. یعنی اینها دائماً از رفتار دولت موقت نگران می شدند. به عنوان نمونه، مردمی که 30 سال از دست سازمان امنیت کشور هر چه دیده اند بلا و مصیبت بوده است، حتی اگر آب توبه هم ازآسمان بر سر همه این ساواکی ها نازل شود، نمی توانند بپذیرند که این سازمان امنیتی که تا دیروز جوانها را می گرفت و می برد  آن بلاها را به سرجوانها می آورد، حال پس از پیروزی انقلاب، عهده دار مجموعه اطلاعات و امنیت کشور شود.

 رئیس دولت موقت که بنده به لحاظ شخصی به ایشان ارادت بسیار هم داشتم، معتقد بود که این نیروها مثل عقربه ساعت اند و چون هویدا محورشان بوده آنچنان عمل می کرده اند اما از این به بعد که می دانند ما باید آنها را اداره کنیم اینها خوب می شوند و می توانند ماموران اطلاعاتی امنیتی کشور ما باشند. به هر حال نسل انقلابی آن روز این کار را نمی پسندید و برای او قابل قبول نبود. بدتر از آن کسی را که زمانی رئیس کل سازمان امنیت کشور بوده، می خواستند رئیس سازمان اطلاعات و امنیت بعد از انقلاب کنند. این خیلی کار نپخته و ناشیانه ای بود. من هرگز نمی گویم آنها سوء نیت داشتند، اما این اتفاقات آن نسل انقلابی را نگران می کرد که چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.

 مردم به صورت خودجوش کمیته هایی را به صورت نیم بند و بی قاعده برای اداره امور راه انداخته بودند، چون به هر حال نمی توانستند به شهربانی ها اعتماد کنند، به این دلیل که همین ها تا دیروز با همین لباس مردم را در خیابانها با گلوله می زدند، حال  چگونه مردم می توانستند باور کنند که همانها با همان لباسها امنیت شهر را برقرار کنند؟ لذا به کمیته ها اعتماد می کردند. رئیس دولت موقت هم می گفت اینها بلد نیستند اداره کنند و درست هم می گفت، نیروهای شهربانی و ... آموزش دیده بودند اما از نظر عواطف و احساسات مردم، قابل باور نبود که آن شهربانی که تا دیروز حافظ دولت پهلوی بود امروز از انقلاب دفاع کند، اگر شما هم آن روز بودید باور نمی کردید. این نوع تصمیمات  و رفتارهای دولت، شکاف عمیقی بین مردم و دولت ایجاد کرده بود که بر نگرانی ها می افزود.

 چند ماه قبل از تسخیر لانه در تابستان یک شبکه وسیع نظامی هم کشف شد که در حال سازماندهی آخرین مراحل برای انجام یک کودتا بودند که خدا خواست که کشف شد. چون ما در آن زمان نیروهای امنیتی زبردست و زبده ای نداشتیم. بعد از دستگیری اینها، معلوم شد که پیامهایشان را از طریق رادیوی فارسی امریکا مبادله می کرده اند و آمریکاییها کاملا به آنها اطمینان داده بودند که در صورت موفقیت مورد حمایت آنها قرار خواهند گرفت. البته درهمان زمان هم مدارکی به دست آمد که به آنها کمکهای مالی هم شده بود.

 مجموعه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطلع شدند که آمریکا شاه را در داخل آمریکا پناه داده است، در حالی که از ابتدای پیروزی انقلاب تا آن زمان چنین اتفاقی رخ نداده بود. جمعی از ارتشیها، همچنین برخی از سرمایه داران وابسته به دربار و همچنین تعداد زیادی از عناصر موثر وابسته به رژیم شاه به آمریکا فرار کرده اند. اولین چیزی که به ذهن مردم آمد، این بود که شاه را به عنوان محور آنجا برده اند تا بقیه افراد فراری را دور او جمع کنند، از طرفی آمریکا هم که هنوز دولت پس از انقلاب را به رسمیت نشناخته، در نتیجه آنجا به عنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت کنند و آمریکا هم آنها را به رسمیت بشناسد.

 آمریکایی ها اعلام کردند که شاه مریض است و به خاطر بیماری به آمریکا رفته است. دولت موقت درخواست کرد که با اعزام پزشکان متخصص مسئله مورد رسیدگی قرار گیرد تا معلوم شود اولا اصل مسئله مریضی صحت دارد یا نه و دوما اینکه آیا مریضی به گونه ای بوده که باید شاه برای درمان حتما راهی آمریکا می شده است؟ دولت آمریکا اگر هیچ برنامه خصومت آمیزی نداشت می توانست چنین اجازه ای را به پزشکان ایرانی یا حتی پزشکانی از دیگر کشورها برای بررسی مسئله بدهد. اما آمریکایی ها هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خود نشان ندادند و رفتارشان به گونه ای بود که گویا مسئله اصلا ارتباطی با ما ندارد. در حالی که شاه، شاه ایران بوده و عجیب است که در خاطرات درباریان (فرح و دیگران) هست که چه پولهای گزافی از شاه گرفتند و او را برای معالجه چه جاهای بدی بردند و چه قدر تحقیر کردند، با وجود آن همه همکاری ها و خدمات که شاه به آنها کرده بود و آن همه منافع و سلطه ای که به دست شاه بر منطقه یافته بودند.   

 حال شما با همه این شرایط از یک طرف و آن همه تنفر مردم از آمریکا از طرف دیگر، در نظر بگیرید که عده ای به ذهنشان رسیده که فوری ترین کاری که باید انجام داد، این است که برای رساندن صدای اعتراض خود به دنیا و شاید بسیج کردن افکار عمومی مردم آمریکا علیه دولت آمریکا برای دست برداشتن از این کارها، جایی را بگیریم که حسابی در دنیا سر و صدا کند.

 اینجا حادثه ای رخ داد به نام اشغال لانه یا تصرف سفارت آمریکا. در اینجا ما دو بخش داریم که باید همین اول این دو را از هم جدا کنیم.

 یک اینکه یک عده دانشجو بدون داشتن کوچکترین شیء تهدید کننده در دست، نه سلاح، نه چوب، نه حتی خودکاری که فکر کنند حتی با خودکار قرار است صدمه ای به آنها برسد، با پیراهنهایی که عکس امام را روی سینه هاشان چسبانده اند و با رفتاری کاملا مسالمت آمیز وارد لانه می شوند. بنا بوده یک روز، دو روز، سه روز آنجا بمانند تا صدای خود را به گوش دنیا برسانند و سپس از آنجا خارج شوند، به هر حال ممکن است شما بگویید اینها با زور وارد لانه شده اند، اما این در دنیا خیلی مرسوم بوده که جمعیتی که مورد ستم قرار گرفته بوده و هیچ راهی برای دفاع از خود ندارند، چنین کارهایی بکنند. حتی اتفاق می افتاد که یک هواپیما را از مسیر خود خارج کرده و به یک کشور دیگر می بردند و سپس اعلام می کردند که منظور اصلی شان رساندن صدایشان به گوش دنیا بوده است که مثلا ما به فلان دولت معترضیم و سپس هم خود را تسلیم می نمودند و آسیبی هم به کسی نمی رساندند.

 آمریکایی ها به دلیل بی تجربگی و بی تدبیری و غرور آمریکایی که آنچنان خود را قدرت برتر عالم می دانند که هیچ کس را در برابر خود آدم نمی دانند، به خصوص کشوری مثل ایران که تا دیروز زیر دست آمریکایی ها بوده، اجازه ورود دانشجویان ایرانی به سفارت را نمی دهند. در حالی که اگر این اجازه را می دادند و از دانشجویان استقبال و پذیرایی می کردند و یکی دو روز هم آنها را تحمل می نمودند و حرفهای آنها را می شنیدند و به دنیا مخابره می نمودند، مسئله جور دیگری حل می شد. زیرا مگر دانشجویان چه کرده بودند که آمریکا آن را یک جرم بزرگ بخواند؟

 آنها با بستن درها و مقاومت، جوانها را تحریک کردند و جوانها هم بعد از باز کردن درها، آنها را گروگان گرفتند. پس اولین چیزی که رخ داده، این است که دانشجویان وارد سفارت دولتی شدند که بیست و چند سال است هر چه دیدند از این دولت ظلم و ستم بوده است. مردم توسط آمریکا تحقیر شده اند و سرنوشتشان در اثر دخالتهای آمریکا سرنوشت دیگری شده است، اگر آمریکاییها اجازه می دادند دولت ملی دکتر مصدق ادامه پیدا می کرد، مصدق بنای حذف شاه نداشت، می خواست شاه سلطنت کند و امور مملکت به عهده دولت باشد. ماجرای کاپیتولاسیون، ماجرای دستگیری مرجع مذهبی که مردم به او عشق می ورزیدند، کشتار دانش آموزان و ... همه در ذهن مردم همانطور که گفته شد وجود دارد و لذا دانشجویان وارد سفارت یک چنین کشوری شده اند که دولتش بیست و چند سال به مردم ما ظلم کرده است و بالاخره "کلوخ انداز را پاداش سنگ است". بیست و چند سال آنها زدند و حالا یک بار هم ما دست بلند کنیم، این مسئله چه چیز عجیبی است؟

 می گویند گروگانگیری کار بدی بوده است ... سوال این است که آمریکاییها چرا چنین رفتاری با دانشجویان کردند که آنها وادار به گروگانگیری شوند؟ چرا درها را بر روی دانشجوها باز نکرده واز آنها استقبال و پذیرایی نکردند؟ تا بعد بتوانند با دولت تماس گرفته و مشکل را حل کنند. اصلا عامل اصلی اینکه دانشجوها به سمت گروگانگیری رفتند رفتار خود آمریکایی ها بود.

 ساعت 10 صبح دانشجوها وارد لانه شدند و بر اساس قراری که داشتیم به محض اینکه دیدند اوضاع درست است و مشکل خاصی نیست به من اطلاع دادند که من هم بروم. من هم  از محلی که بودم حرکت کردم تا به آنجا برسم، به خاطر شلوغی خیابانها، حدود 12 به محل سفارت رسیدم. وقتی به آنجا رسیدم جمعیت از یک فاصله بسیار دور اصلا راه نمی داد که به سمت سفارت حرکت کنم. یعنی بلافاصله و برق آسا چنان این خبر در شهر تهران پیچیده بود که گویا هر کس شنیده بود، به آنجا آمده بود. مردم آمدند و در آن شب و فردا و پس فردا و هفته اول و هفته دوم، آنجا مدام حضور داشتند. اینجا دیگر اصلا دانشجویان نقش آفرین نبودند. این مردم بودند که اجازه نمی دادند هیچ قدرتی یا مقامی تصمیمی بگیرد که در ارتباط با این واقعه چه باید کرد. به مدت چند ماه تمام اطراف سفارت پر از جمعیت بود، مردم بر حسب نوبت دائم آنجا را پر نگاه می داشتند و اجازه خالی شدن محل را نمی دادند. مردم دیگهای غذا آورده بودند و نذر کرده و به مردم غذا می دادند. دولت هم در این قضایا هیچ نقشی نداشت. دولت اگر می توانست افراد را از آنجا بیرون می کرد، چه رسد به اینکه به آنها شام و نهار بدهد. از مقطع بعد از ورود به لانه و تصرف آن، مردم ایران بودند که آن قدر حمایتشان وسیع و گسترده بود. مثلا از کرمانشاه جمعیتی پیاده حرکت کردند و تا جلوی سفارت آمریکا آمدند تا اعلام حمایت کنند. عجیب تر آنکه هیچ گروه سیاسی نبود مگر اینکه از این حرکت حمایت کرد. دشمن ترین گروه ها سازمان مجاهدین خلق که ساعت اول بیانیه داده و محکوم کردند، گفتند که این یک حرکت راست است که از دل چپ آغاز شده، این بیانیه حدود ساعت 12 بود، نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر این قدر حمایتهای مردمی از این حادثه در سراسر ایران زیاد شد که همین سازمان مجاهدین خلق اعلامیه صادر کرد و از اعلامیه قبلی عذرخواهی کرده و اعلام حمایت کرد. گروه های متعدد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هر شخصیتی را که نام ببرید اعلام حمایت کردند. فکر نکنید فقط توده های مردم بودند و مثلا بگوییم روی توده ها نمی شود حساب کرد – که البته من این نظریه را هیچ قبول ندارم- همه نخبگان جامعه اعلام حمایت کردند. ما در آنجا دفتری داشتیم که شخصیتها می آمدند و خاطرات خود را در آن دفتر می نوشتند، همه آمده اند و همه را ما راه دادیم الا سازمان مجاهدین خلق. مسعود رجوی و موسی خیابانی که نفر اول و دوم سازمان بودند چندین ساعت پشت در ماندند و ما آنها را راه ندادیم. به آنها گفتیم که شما در جریان دو اعلامیه تان بازی سیاسی کردید و آنها را راه ندادیم.

 وقتی از کاری همه مردم از اقصی نقاط کشور و همه نخبگان کشور اعلام حمایت می کنند و هر یک گوشه ای از کار را می گیرند فکر می کنید دانشجویان چه می توانستند بکنند؟ آیا می توانستند مردم را راهی خانه هاشان کنند؟ مگر کسی به حرف آنها گوش می کرد؟ یا می توانستند آنها را آزاد کنند؟ اصلا امکان نداشت جز آنچه مردم می گویند کار دیگری انجام شود.

 پس بخش اول یعنی ورود دانشجویان به لانه، کار طبیعی بود و مشابه آن در بسیاری دیگر از نقاط دنیا هم انجام شده بود. گروگانگیری ناشی از عکس العمل نامتناسب آمریکایی ها بود و از آنجا به بعد تصمیم گیرنده مردم بودند و نه دانشجویان. حال من نمی دانم احساسات و وجدان عمومی یک ملت را چه کسی می تواند به خود اجازه بدهد که محکوم کند؟ بالاخره اگر مملکت مال مردم است و تصمیم گیری هم مال مردم است، مردم در آن مقطع تشخیص دادند منافعشان در این حرکت است، یعنی غرور تحقیر شده خودشان را که در این فرصت تاریخی به دست آمده می خواهند به رخ دشمن بکشند، چه کسی می خواهد ملتی را به خاطر دفاع از غرور و عزت خود ملامت کند؟ مردم خارج از ایران چه حقی دارند؟ این مردم ایران اند که باید درباره کشورشان تصمیم بگیرند. اینها در آن زمان برای منافع خود این تشخیص را دادند و درست هم تشخیص دادند.

 منفعت این حرکت برای نظام این بود که آن همه درگیریها و تشتت ها و اختلافات در مملکت ناگهان با این حرکت، تبدیل به یک انسجام و وحدت شد. کسانی که تا دیروز علیه هم می جنگیدند و در همین دانشگاه تهران بر ضد هم اسلحه جمع می کردند در این قضیه کنار هم ایستادند یعنی این حرکت این چنین وحدت بخش بود و و مردم مثل آب حیات آن را تشخیص داده و به سمتش رفتند. حال چرا ما باید بگوییم که ملت ایران اشتباه کردند که آن حمایت وسیع و گسترده را انجام دادند؟ این چه حماقتی است که می گویند این اقدام طراحی خود آمریکایی ها بوده است؟!

 حال امام از این قضیه حمایت کرده است. دو نکته در اینجا وجود دارد، اولا اینکه دانشجویان می خواستند قبل از حادثه این را به اطلاع امام برسانند یا نه؟ بله، صحت داشت، چون آن زمان دانشگاه ها به چند بخش تقسیم شده بود. بخشهایی بودند که در شعارهایشان به نوعی نشان می دادند که امام خمینی را قبول ندارند. البته نمی توانستند بگویند ما رهبری را قبول نداریم چون تمام ملت ایران رهبری امام را قبول کرده بود. خود آنها قبل از پیروزی انقلاب بیانیه داده بودند و رهبری امام را در مبارزه ضد امپریالیستی (گروه هایی که مبارزه با امپریالیزم را پذیرفته بودند) و بقیه گروه ها با بیانهای دیگر پذیرفته بودند. ولی بنایشان این نبود که به حرف امام گوش کنند. حال در میان این دانشجویان بخش قابل ملاحظه و وسیعی هم دانشجویان مبارز و انقلابی و مسلمانی بودند که امام را قبول داشتند. نه از این باب که امام از نظر خداوند حکمش جوری است که حتما باید پذیرفته شود، اصلا اینگونه نبود و هنوز آن دانشجویان این حرفها را یاد نگرفته بودند، آنها امام خمینی را قبول داشتند، چه آن حرفها را می زدیم و چه نمی زدیم. جوانان آن روز می گفتند این چیزی که شما می گویید اگر حرف امام خمینی است ما آن را قبول داریم و اصلا احتیاج به آیه و روایت هم نداریم. طبعا این دانشجویان مایل بودند که بفهمند که اگر امام موافق اند این کار انجام شود. لذا نزد من آمدند و از من خواستند که قضیه را با امام طرح کنم. من گفتم که طرح قضیه با امام کار درستی نیست. فکر کنید من قضیه را با امام طرح کنم، اگر امام بفرمایند که کار درستی نیست که خیلی مشکلی نداریم اما اگر فرض کنیم که امام این کار را می پسندد، همان طور که شما هم فکر کرده اید که این کار خوبی است و بالاخره برای اعلام اعتراض ما به آمریکایی ها این تنها راه ما است و راه دیگری نداریم، اما در جایگاه رهبر و رئیس یک مملکت آیا درست است که امام به یک عده بگوید که سفارت یک مملکت را بگیرید و افرادی را هم که آنجا هستند مثلا آنجا نگه دارید؟ آیا این کار درست است؟ امام اگر بر فرض هم در دلش این کار را پسندیده بداند به لحاظ عرف سیاسی ناگزیر است بگوید چنین کاری نکنید. خوب این چه کاری است که ما برای انجام کاری که پسندیده و درست است، امام را با سوالی مواجه کنیم که امام ناگزیر پاسخ منفی بدهد؟ شما این کار را نکنید و من هم نمی کنم. مگر شما می خواهید چه کاری انجام بدهید که نمی شود آن را جبران کرد؟ نمیخواهید که کسی را بکشید یا جایی را خراب کنید، شما می خواهید وارد سفارت آمریکا بشوید، اولین لحظه ای که شما وارد سفارت بشوید امام مطلع می شوند. اگر امام نظرشان این باشد که کار درستی نیست بلافاصله به شما اطلاع می دهند که این کار خوبی نیست. یا به خود شما می گویند یا به دولت می گویند که شما را از آنجا بیرون کند. این هیچ ضرری هم ندارد. چون این پیام را دارد که قشر دانشجوی مسلمان کاری را که خود می پسندید به خاطر رهبرش کنار گذاشت. آمریکایی ها هم می فهمند که در درون مردم این ظرفیت وجود دارد که هر لحظه قدمی علیه آمریکا بر دارد، اما رهبر مملکت جلو آن را گرفته است، اما اگر کار خوبی بود امام جلوی شما را نخواهد گرفت و در این صورت هم کار خوب انجام شده و هم به پای امام نوشته نشده است، چرا ما کاری کنیم که به هر حال در عرف بین الملل درست نیست که این کار را به نام امام ثبت کنیم. چون خواهند گفت که شما اگر سفارت آمریکا را قبول نداشتید به آنها می گفتید از کشورتان بروند. منطق من دوستان را قانع کرد و پذیرفتند که با امام در میان نگذاریم.

 دانشجویان رفتند و کار خود را انجام دادند و به من هم خبر دادند و من هم آنجا رفتم و اولین کاری که کردم تلفن به دفتر امام در قم بود. درخواست کردم که مرحوم حاج سید احمد آقا پای تلفن بیایند و گفتم من داخل سفارت آمریکا هستم و دانشجویانی اینجا هستند که وارد سفارت آمریکا شده اند، شما به اطلاع امام برسانید، اگر امام اصل این کار را نادرست می دانند، الان جواب بدهند تا اینها از اینجا بیرون روند، اما اگر با اصل کار مخالف نیستند اما نمی دانند این دانشجویان چه کسانی هستند – به خاطر همان نکته ای که گفتم،که در آن زمان در دانشگاه ها همه نوع گروه های سیاسی بودند – خدمت ایشان بگویید که من این ها را می شناسم و آنها را تایید می کنم و اینها همه مقلد و مطیع شما هستند و هر چه شما بفرمایید انجام می دهند و امام را نسبت به خود دانشجویان از طرف من اطمینان دهید.

 حاج احمد آقا آیا حیرت زده یا متعجب شدند – نمی دانم – گفتند گوشی را نگه دار تا من بروم و برگردم، من هم گوشی را نگه داشتم، ایشان رفتند و بعد از چند دقیقه برگشتند و به من گفتند که امام فرمودند که خوب جایی را گرفتید، محکم نگه دارید. تکمیل آن قضیه اینکه، بعدا حاج احمدآقا به من گفتند که آقای موسوی برخورد امام برای من چیز عجیبی بود و چون من وقتی رفتم به امام خبر را بدهم دیدم امام در حال خواندن رکعت آخر نماز است و سلام آخر نماز را می دهد. بعد از پایان نماز کنار ایشان نشستم و گفتم که آقای موسوی پشت خط تلفن هستند و این خبر را می دهند، امام بلافاصله آن جمله را فرمودند. حاج احمدآقا فرمودند که من با خودم فکر کردم که چطور امام با آن سرعت جواب داد؟ چطور به من نگفت که به آقای موسوی بگویید قدری صبر کند تا من نمازم را بخوانم، شما هم در این فاصله مثلا با شورای انقلاب تماس بگیر، با دولت تماس بگیر، با چند نفر از شخصیتهای سیاسی مهم کشور صحبت کن و از آنها بپرس تا من هم نماز دوم را بخوانم، فکر کنم و بعدا جواب بدهم، کاملا هم از نظر ما قابل قبول بود که بگویند مثلا یک ربع، نیم ساعت بعد جواب خواهند داد.

 حاج احمد آقا می فرمودند که من تعجب کردم که چطور امام هیچ یک ازاین دستورها را ندادند و حتی نگفتند صبر کنم تا تعقیبات نماز و نماز دوم را بخوانند و در این مدت خود من هم روی قضیه فکر کنم.

 اما حال شما فکر کنید که امام یکی دو روز هم به تعویق می انداختند، آیا با آن همه هجوم مردم از اقصی نقاط کشور، شهرستانهای مختلف برای امام تصمیم گرفتن مشکل نمی شد، البته امام نظر خودش را می گفت که مثلا بنده مخالفم اما مردم خود دانند، یا اینکه من مخالفم اما مسئولیت بر عهده شورای انقلاب است، اما به هر حال مسئله قدری مشکل می شد.

 اما بگذارید به برخی اشکالات بی خود، که برخی می دانند ولی باز هم مطرح می کنند هم پاسخ دهم، اول اینکه اگر اشغال سفارت رخ نمی داد جنگ ایران و عراق هم اتفاق نمی افتاد. اینها گویا اطلاعی از اهداف و برنامه های حزب بعث و اوضاع عراق و ایران ندارند و گمان می کنند که حزب بعث یک دست نشانده آمریکایی بوده مثل رژیم شاه و فقط منتظر بوده که آمریکایی ها به او بگویند که به ایران حمله کند. و گویا که حمله کردن یک کشور، یک دولت، یک ارتش به کشور دیگر چیزی است که یک شبه انجام شود! مگر چنین چیزی می شود، در بسیاری موارد تصمیمی که امروز گرفته می شود 6 ماه بعد امکان عملیاتی شدن می یابد. از طرف دیگر می دانیم که رژیم بعث با وجود همه روابطی که با آمریکا داشت، وابستگیش کاملا به شوروی بود و مثل حکومت شاه دربست با آمریکا نبود. اما نکته مهم دیگر اینکه قبل از اشغال لانه جاسوسی، عراقی ها علامتهایی داده بودند که همه می فهمیدند که عراق در پی حمله به ایران است، عراق از زمان شاه هم در پی حمله به ایران بود. عراق از قدیم الایام مشکل ارتباط دریایی داشته و حال با آمدن حزب بعث با آن ادعاهایش فکر می کرد از طریق گرفتن خوزستان می تواند خود را به خلیج فارس برساند و یک منطقه نفت خیز را هم به اشغال خود در بیاورد. در زمان شاه هم برای رسیدن به همین هدف فعالیت می کرد. من خاطرم هست قم بودم که ارتش شاه به سمت مرزهای ایران و عراق حرکت کرد، بعضی ها گمان کردند چون در ایران ما در حال مبارزه با شاه بودیم در مسئله ایران و عراق طرف عراق را خواهیم گرفت. اما در آن زمان حضرت امام یک سخنرانی انجام دادند که در آنجا فرمودند اگر کسی کوچکترین طمع در خاک ایران داشته باشد ما طلبه ها با همین عبامان و با همین نعلین از خاک این کشور دفاع می کنیم (نزدیک به این مضمون). به هر حال طولی نکشید که شاه در الجزایر یک جوری صدام را راضی کرد که جنگ رخ نداد.

 بسیاری از حوادث دیگر را که بعد از اشغال لانه اتفاق افتاده نیز به این حادثه مرتبط می کنند و می گویند لابد هرچه بعد از این حادثه اتفاق افتاده از تبعات همان حادثه است.

 این حادثه وقتی رخ داد، غربی ها و به خصوص آمریکا شروع به پخش مطالبی در دنیا و در مجلات و روزنامه هاشان کردند تا به مردم خودشان و به مردم دنیا بگویند این حرکتی که در ایران اتفاق افتاده و موجی که در این کشور به راه افتاده مال مردم ایران نیست. این را یک گروه مارکسیست وابسته به شوروی با تحریک از سوی سفارت شوروی انجام داده اند. (البته من خاطرم نمی آید که در مجلات معتبرشان ابن مطلب آمده باشد.) اشتباه دیگری که کردند این بود که فکر کردند من رهبر دانشجویان بودم، در حالی که من رهبر آنان نبودم، همراه و مشاور آنان بودم. قبل از انقلاب برخی از این دانشجوها با من ارتباط و تماس داشتند و در جلسات بحث و تفسیر من شرکت می کردند، بعد از پیروزی انقلاب نیز همچنان با من ارتباط داشتند و در این قضیه هم بعد از این که تصمیمش توسط خودشان گرفته شده بود، نزد من آمدند و با من مشورت کردند گفتند شما با امام در میان بگذارید و البته به نظر من هم کار بسیار جالبی آمد. به هر حال غربی ها سعی کردند این قضیه را با شوروی مرتبط کنند و گفتند این روحانی سرخ در مسکو تحصیلات کرده و حتی اسم دانشگاهش را هم آورده بودند و گفتند از نظر خانواده هم اینها جزء دموکراتهای آذربایجان بودند و پدر ایشان هم در حادثه اشغال آذربایجان کشته شده است و این هم یک عنصر وابسته به ک.گ.ب است. طوری که بنده اولین سالی که به عنوان نماینده حضرت امام و امیر الحاج به حج رفتم، به محض اینکه وارد عربستان شدیم، روزنامه ها در عربستان شروع به پخش همین مطالب کردند که این روحانی که به عنوان سرپرست حجاج به حج آمده یک روحانی کمونیست است و خلاصه مطبوعات عربستان می خواستند که مسلمانها آگاه شوند که بنده مسلمان نیستم و کمونیستم. اقدامات ما در حج بر اساس رهنمودهای حضرت امام هم خود داستان شنیدنی دیگری است.

 به هر حال در آن زمان به خودمان گفتیم بالاخره غربی ها دشمن ما هستند و وقتی مشتی به آنها زده ایم طبیعی است چنین واکنشهایی نشان دهند. در عربستان هم گفتیم با این کارهایی که ما در عربستان در برابر چشم یک دولت کاملا وابسته به آمریکا می کنیم هر دولتی غیر از دولت عربستان بود هم همین کارها را می کرد. اما ناگهان دیدم در داخل کشور، یک مسلمانی همین حرفها را کتاب کرد و منتشر نمود، من نفهمیدم غربی ها که اینقدر بد و نامسلمان و آلوده و چنین و چنان اند که آن آقا بالای منبر می گفت که این کلمه دموکراسی، غربی است و من از آن حالم به هم می خورد، حال چه شده که این مجلات و روزنامه ها و نویسنده هایی که آقایان مدام می گفتند این ها صهیونیست اند (بدون اینکه بدانند اصلا نویسنده کیست، همین جور قربتا الی الله می گفتند) تا این حد معتبر شدند. اینها هرکسی را که غربی هست و حرفی بزند که به مذاقشان خوش نیاید آن را صهیونیست می خوانند، در حالی که اصلا نمی دانند صهیونیست یعنی چه،  ...  یک آقایی را که عمری به این کشور خدمت کرده و از پاکی و طهارت به یک قدیس می ماند چون رفتارش در انتخابات به مذاقشان خوش نیامده می گویند، صهیونیست است، در این مملکت از جهت بی پروایی در هتاکی و اهانت و تهمت به اشخاص زدن چیز عجیب و غریبی رخ داده است.

 به هر حال کتابی با آن مضامین بیرون آمد، در حالی که آنها (دست های پیدا و پنهان پشت آن کتاب پر از دروغ و تزویر) ما را و سوابق ما را می شناختند، این قدر گستاخ شدند که گفتند این مرد از سوی شوروی مطالبی را به امام خمینی القا کرده است و می خواستند در ذهن مردم اینگونه القا کنند که مواضع ضد آمریکایی امام خمینی تحت تاثیر القائات این شخص بوده که او هم وابسته به ک.گ.ب و شوروی است. ما نفهمیدیم در داخل مملکت و دعواهای ما در داخل خانواده چرا اینقدر باید اوج بگیرد. کل حرفی که ما زدیم این بوده که رای مردم را به آنها بدهید، آن هم من نگفتم، بزرگتر از من گفتند، این حرف پاسخش این است که شما امام خمینی را هم زیر سوال ببرید؟

 هیچ پروایی هم ندارند از اینکه دروغی بگویند که فردا دروغ بودنش معلوم شود. چون بالاخره بنده کسی بودم که سوابق روشنی در این کشور و انقلاب داشتم.

 تا اینجای قضیه باز هم گفتیم بالاخره از آمریکایی ها هر کاری بر می آید. این همه به مردم ایران ستم کردند و حال هم بگویند این افراد کمونیست اند. تا دیروز می گفتیم این آمریکایی ها هستند که می گویند این شخص وابسته به شوروی است. ناگهان در یکی دو سال اخیر، دیدیم که یک تحلیلگری که معلوم است این تحلیل را کجا یاد گرفته، می گوید اصلا اشغال سفارت آمریکا طرح خود آمریکایی ها بوده است. یعنی داستان به این درازی که تا به حال در این مملکت از بزرگ و کوچک و امام و ماموم و مسئولین و ... همه بعد از امام، به عنوان یک حرکت قوی و توفنده علیه آمریکا و شکستن بت آمریکا و به تعبیر امام انقلاب دوم، می شناختند، حال معلوم شده که کار خود آمریکایی است. یعنی خود آمریکایی ها یک مشت محکمی به دهان خودشان زدند! انسان در این روزگار چیزهای عجیب و غریبی می بیند که این آدمها از کجا درآمده اند.؟! حال این آدم می گوید که فلانی وابسته به آمریکا است و آمریکاییها این مطالب را در دانشگاه های آمریکا تدریس می کنند. ایشان می گوید که آمریکایی ها به هر کشوری که می خواهند حمله کنند، ابتدا به ایادیشان می گویند سفارت آمریکا در آن کشور را تصرف کنند تا بهانه ای شود برای حمله نظامی آمریکا به آن کشور این آقا مدعی است که این مطالب در دانشکده های نظامی آمریکا تدریس می شود ولی معلوم نیست پس چرا این دانشجویان آمریکایی که این همه بودجه صرف تحصیل آنها می شود در حمله به افغانستان و عراق از این تاکتیک استفاده نکردند؟! اینها ظاهرا چیزهایی است که آنها خبر ندارند اما سردار ما خبر دارد.

 از آن گذشته مگر پس از اشغال لانه، آمریکا به ایران حمله کرد؟ اینها مخفیانه با چند هواپیما آمدند در طبس که گروگانها را نجات دهند و آن هم نشان از عمق بی تدبیری آنها می داد. چون اطراف سفارت پر از جمعیت بود و چطور می خواستند وارد بشوند. گروگانها هم که دست بچه ها بود و ممکن بود کشته شوند. کار بی تدبیرانه ای انجام دادند اما حمله نظامی به ایران نکردند. بعد هم این شخص چون قبلا روی این حرف فکر نکرده بوده، ناگهان همان موقع متوجه شده است که آن همه حمایت امام از این قضیه توجیه نمی شود. لذا گفته است که امام چون فهمید در اثر این حرکت به دلیل آماده نبودن مردم و نظام، کل نظام دارد نابود می شود، وارد میدان شد و سوار بر موج شد و کل قضیه را در دست گرفت. یعنی امام کاری را که اینقدر خطرناک بوده تبدیل به کاری به نفع انقلاب نمود. اگر انسان حتی اینگونه تعبیرات را جسارت به امام هم نداند، باز از خود می پرسد چرا امام این قدر از این حرکت تعریف و تمجید کردند؟ حال موج سواری تا یک سال، تا دو سال، تا کی؟ ... در همین سال گذشته هم در ایام سالگرد 13 آبان موج سواری آقایان را دیدیم ... معنای آن حرف این است که میگویند امام در آن موقع دیدند چاره ای نیست لذا حمایت کردند، پس شما چرا الان موج سواری می کنید؟ شما که این تحلیل را دادید، و آن را با هزینه کردن از بیت المال در یک سی دی در سراسر کشور پخش کردید چرا شما آن را انجام می دهید؟ و موج سواری می کنید.

 این فرد در آن سخنرانی ناآگاهانه یک اعترافاتی کرده و جرائمی را پذیرفته است. ...چون متوجه این مسئله شده سعی کرده با یک گنده گویی هایی که از قد و قواره خودش و همه اعوان و انصارش هم بزرگتر است، ذهن شنونده را از آن حرفها منصرف کند. تعدادی اسامی را ردیف کرده و گفته که این آقایان از اول با آمریکا ارتباط داشتند. از بس که در این فرافکنی عجول بوده، نگفته که اینها از پارسال وابسته شدند، گفته اینها از اول وابسته بودند. یعنی این انقلاب از اول دست کسانی بوده که وابسته بودند؟

 آنها را می گفتیم آمریکائی یند که ما را به شوروی نسبت می دهند. اینها را باید بگوییم کجائی یند که ما را آمریکایی می دانند؟ این حرکت که انجام دهندگان آن الان هم ادعایی ندارند، برخی زندان اند و برخی دنبال زندگیشان رفته اند و برخی مثل بنده در کنج اتاقی نشسته اند، و جایی هم دست ما نیست که اینها را اینقدر نگران کند که مجبور باشند یک جوری این چهره ها را تخریب کنند.

 نکته ای را هم اینجا خارج از بحث خدمتتان عرض کنم و آن از همه این جفاهایی که خارجی ها در حق ما ایرانی ها کرده اند بدتر است و آن اینکه به ما فهمانده اند که شما خودتان هیچ چیز نیستید. یعنی ما هر کار بزرگی در این مملکت دیدیم انجام شده، بعد از یک مدتی زمزمه هایی و تبلیغاتی آغاز شده که انجام دهندگان به فلان دولت یا فلان کشور وابسته بوده اند. شما مصدق را ببینید، که چه شور و هیجانی در تمام ایران نسبت به این شخص و دولت او بود، آن وقت این آدم را وابسته و فراماسونر و ... می دانند. یعنی مردم ایران! اصلا امکان ندارد کسی در بین شما باشد که بتواند آن کار عظیمی را که مصدق انجام داد، انجام بدهد. من هر چه در گذشته ها نگاه می کنم، می بینم هر حرکت بزرگی که مردم ایران انجام داده اند، با آن همین گونه برخورد شده است. مشروطه ایران را هنوز دست از آن بر نمی دارند. یک ملتی از ستم ناصرالدین شاه و این قاجاریه خبیث به تنگ آمده اند، اول گفته اند عدالتخانه می خواهیم، بعد آرام آرام، عده ای چون چیزهایی در دنیا دیده بودند، گفتند مشروطه میخواهیم و علمای برجسته و طراز اول شیعه هم حمایت کردند، به نتیجه رسید و پیروز هم شد. بعد از آن، قضیه رضاخان رخ داد، اما انگار که اگر مشروطه نبود، رضاخان سر کار نمی آمد. حالا جوری جلوه می دهند انگار انگلیسی ها مشروطه را در ایران آوردند. یعنی مردم ایران درک و فهم و شخصیت و توانایی سر و سامان دادن به یک جنبش را نداشتند. یک زمانی مرحوم دکتر شریعتی در این مملکت فکر داد، شورآفرینی کرد، نسلی را متوجه اسلام کرد، البته تعریف و تحلیل و تفسیر او از اسلام، با اسلام مرحوم احمد کافی در مهدیه متفاوت بود. حال می گویند شریعتی وابسته بوده و اصلا ساواک او را آورده است. مرحوم شهید مطهری هم انتقادهای زیادی به برداشت های دکتر شریعتی از آموزه های اسلام داشت ولی هرگز او را وابسته به ساواک و رژیم شاه نمی دانست. من بیش از آنکه دلم برای شخصیتها بسوزد، برای مردم ایران دلم می سوزد که متهم می شوند به اینکه لیاقت ندارند کار بزرگی بکنند و در همه کارهای بزرگ این ملت یک دست خارجی وجود داشته است. پول آن هم می گویند از خارج می رسد. عدد و رقم هم نمی دانند چیست. گفته اند که یک میلیارد دلار گرفته اند و 50 میلیارد دلار دیگر هم قرار است بگیرند. یعنی حتی برای انجام کار غلط (...) هم ایرانی ها عرضه ندارند و باید از خارجی پول بگیرند. آمریکایی ها کم مردم ایران را تحقیر کردند، اینها هم دائما مردم ایران را تحقیر می کنند.  


 
محسن رضایی و ولایت فقیه
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩  

نکات خلاصه شده ای از مصاحبه تفصیلی محسن رضایی را که در سایت آینده درج شده بود برای دوستان انتخاب کردم زیرا در باره توجیه سیاسی ولایت فقیه و نیز نقش روحانیت و روحانیون مبارز نکات تازه ای را در برداشت.

محسن رضایی در این مصاحبه گفته است:  

*اگر خدای نکرده مسئله ولایت فقیه تضعیف شود، انسجام ملی ما به کلی از میان خواهد رفت و جامعه به دوران قبل از صفویه عقب گرد خواهد داشت

*تا قبل از صفویه نمی توانستیم دولت-ملت تشکیل دهیم. بزرگترین هنر صفویه این بود که دریافتند تنها راه اینکه دولت در ایران پا بگیرد این است که یک انسجام مذهبی در کشور به وجود بیاید. آنقدر این مدل به خوبی طراحی شده که هر چه انسان به عمق این حرکت می رود، می فهمد که یک فکر بسیار استراتژیکی در ورای آن وجود دارد. بعد از صفویه بود که ما در دنیا توانستیم روی پای خود بایستیم. تا پیش از آنها ما انسجام نداشتیم، قدرت تشکیل دولت نداشتیم، ملت به معنایی که در ذهنتان هست، از بین رفته بود. همیشه دیگران می آمدند و بر ما حکومت می کردند.

*امام خیلی از کارها را سر و سامان داد و به دست بازماندگانش سپرد. امام مسئله جنگ را در زمان خودش حل کرد. اگر امام جنگ را حل نمی کرد، معلوم نبود بعد از ایشان این مسئله به کجا برسد. ایشان مسئله آقای منتظری را حل کرد. مسئله احزاب و جناح های سیاسی را حل کرد. همه چیز را به یک نقطه ثبات رساند و به شاگردان بعد از خودش سپرد. به نظر شما دلیل تشکیل دو تشکل روحانیت مبارز و روحانیون مبارز در کشور چه بود؟ این کار امام چه فلسفه ای داشت؟

*در زمان امام بخش زیادی از جامعه سیاسی ما را روشنفکران تشکیل می دادند، امام روحانیون مبارز را درست کرد تا بالای سر روشنفکران باشند و آنها را در عرصه سیاست هدایت کنند تا از یک حد و مرزهای خاصی بیرون نروند. در سال گذشته اگر روحانیون مبارز نقش خود را به خوبی ایفا کرده بود، باید همان ماه اول این حوادث جمع می شد.

یا امام روحانیت مبارز را درست کرد که در بین متدینین به تحجر برنگردیم. ولی روحانیت مبارز بعد از امام نقش خود را ایفا نکرد.


کلمات کلیدی:   سیاسی ،محسن رضایی ،ولایت فقیه ،روحانیت
     
 
نگاه محسن رضایی به جامعه
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩  

خلاصه ای از مصاحبه تفصیلی محسن رضایی که در سایت آینده درج شده بود 

*ما به شدت نیازمند بازگشت عقلانیت در حوزه سیاست ایران هستیم.

جوان می خواهد فریاد بکشد اما قواعد خاصی وجود ندارد که به او بگوید تا کجا می تواند فریاد بکشد، کجا باید ترمز بزند، از چه خطوطی نباید عبور کند،این ها همه قواعد عقلانی بازی سیاسی هستند

*ما معتقدیم جناح های سیاسی فعلی اصولاً در سیاست درجا می زنند و هیچ برنامه ای برای مسائل غیر سیاسی ندارند. این جناح ها هیچ برنامه ای برای اقتصاد فرهنگ و مسائل اجتماعی ندارند.

*در مسائل مربوط به اداره کشور ایران، 5-6 مسئله وجود دارند که ما برای حل هر کدام آنها به یک دولت نیازمندیم.

اقتصاد ایران به تنهایی نیازمند یک دولت است، یعنی دولتی که هیچ کاری نکند و فقط به دنبال اقتصاد باشد.

سیاست خارجی ایران از مسائلی است که برای خودش یک دولت می خواهد.

فرهنگ در جامعه ایران آنقدر اهمیت دارد که نمی توان آن را تنها با یک وزیر ارشاد جمع و جور کرد ؛  قومیت ها، جوانان، جهانی شدن، ارزشهای انقلاب، تحولات جدید و غیره در فرهنگ ما مطرح هستند و اینها یک دولت می خواهند.

*اگر خدای نکرده مسئله ولایت فقیه تضعیف شود، انسجام ملی ما به کلی از میان خواهد رفت و جامعه به دوران قبل از صفویه عقب گرد خواهد داشت

*تا قبل از صفویه نمی توانستیم دولت-ملت تشکیل دهیم. بزرگترین هنر صفویه این بود که دریافتند تنها راه اینکه دولت در ایران پا بگیرد این است که یک انسجام مذهبی در کشور به وجود بیاید. آنقدر این مدل به خوبی طراحی شده که هر چه انسان به عمق این حرکت می رود، می فهمد که یک فکر بسیار استراتژیکی در ورای آن وجود دارد. بعد از صفویه بود که ما در دنیا توانستیم روی پای خود بایستیم. تا پیش از آنها ما انسجام نداشتیم، قدرت تشکیل دولت نداشتیم، ملت به معنایی که در ذهنتان هست، از بین رفته بود. همیشه دیگران می آمدند و بر ما حکومت می کردند.

*امام خیلی از کارها را سر و سامان داد و به دست بازماندگانش سپرد. امام مسئله جنگ را در زمان خودش حل کرد. اگر امام جنگ را حل نمی کرد، معلوم نبود بعد از ایشان این مسئله به کجا برسد. ایشان مسئله آقای منتظری را حل کرد. مسئله احزاب و جناح های سیاسی را حل کرد. همه چیز را به یک نقطه ثبات رساند و به شاگردان بعد از خودش سپرد. به نظر شما دلیل تشکیل دو تشکل روحانیت مبارز و روحانیون مبارز در کشور چه بود؟ این کار امام چه فلسفه ای داشت؟

*در زمان امام بخش زیادی از جامعه سیاسی ما را روشنفکران تشکیل می دادند، امام روحانیون مبارز را درست کرد تا بالای سر روشنفکران باشند و آنها را در عرصه سیاست هدایت کنند تا از یک حد و مرزهای خاصی بیرون نروند. در سال گذشته اگر روحانیون مبارز نقش خود را به خوبی ایفا کرده بود، باید همان ماه اول این حوادث جمع می شد.

یا امام روحانیت مبارز را درست کرد که در بین متدینین به تحجر برنگردیم. ولی روحانیت مبارز بعد از امام نقش خود را ایفا نکرد.

*اینکه احزاب ما در حال حاضر نمی توانند، نقش موثری در سیاست ایفا کنند، مسئله کاملا درستی است که باید چاره ای برای آن بیندیشیم. گرفتاری ما این است که احزاب ما آنقدر زیاد هستند که نقش پذیری و تاثیر گذاری آنها در سیاست فوق العاده کم شده است. من فکر می کنم تشکیل جبهه راه حلی خوبی برای این مسئله باشد. مثلا سه جبهه تشکیل دهیم و احزاب به تناسب رویکرد و گفتمان در ذیل این سه جبهه تعریف شوند. به صورت لیست های ائتلافی در انتخابات شرکت کنند، ما در این صورت هم تکثر و هم تاثیر گذاری احزاب در سیاست را به طور توام خواهیم داشت.

*در بعد سیاست خارجی شرایط بسیار پیچیده تر از قبل از انتخابات است. آمریکایی ها تا پیش از این پل های پشت سر خودشان را حفظ کرده بودند اما از خرداد ماه امسال که این قطعنامه 1929 را نوشتند و به تصویب رساندند، خیلی از این پلها را خراب کردند. حتی اگر همین امروز هم رابطه بین ایران و آمریکا برقرار شود، شاید برطرف کردن این تحریم ها تا ده سال دیگر طول بکشد. یعنی سنگی را به چاه انداختند که نه با دولت اصلاح طلب، نه با دولت اصولگرا، با هیچ کدام از اینها بیرون نمی آید. در مورد عراق دیدید با اینکه 6 سال از سقوط صدام می گذرد و امور این کشور به دست خود آمریکا هم بوده است، اما 2-3 ماه پیش تحریم ها برداشته شد، لذا ما وارد یک چالش بسیار جدی با جامعه جهانی شده ایم که مشابه با دهه اول انقلاب است. تقریبا از 2-3 سال پیش این چالش شروع شده و از خرداد ماه امسال جدی شده است. عبور از این چالش خارجی هنرنمایی طلب می کند.


کلمات کلیدی:   سیاسی ،محسن رضایی ،روحانیت
     
 
مجهولات جامعه
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩  

در پست اسلام آمریکایی , دوست من بهرام نظریاتی را نوشته بود که دارای چند نکته بود. در بین نکته های یاد شده تشیع علوی و صفوی خیلی نظر مرا به خود جلب کرد. به ویژه که این ادبیات در بین نسل جدید مذهبی-اصلاح طلب رواج دارد. لذا مطالب زیر را نوشتم هرچند که نسبت به ارزشمندی آن تردید دارم:

  سلام خدا بر بهرام دردمند

1-مدل تحلیل تشیع علوی و صفوی اگرچه موجب دست یابی ما به تحلیل های شفاف می شود ولی درعین حال از جنس مدل "صفر و یک" است.

2-مدل صفر و یک اگرچه برای تحلیل حوادث اجتماعی , مدل آسانی است ولیکن نه تنها جامعیت ندارد بلکه زوایای بسیار کوری را برای تحلیلگر باقی می گذارد.

3-به هرصورت ما برای تحلیل حوادث نیازمند به مدل تحلیلی هستیم و تردیدی نیست که مدل تشیع علوی و تشیع صفوی مدل مرسومی است که قبل از انقلاب کاربرد فروانی داشته است.

4-تردیدی ندارم که اگر امام خمینی به داد ما نرسیده بود امثال من که تنها با این مدل (تشیع علوی و تشیع صفوی) جامعه قبل از انقلاب را تحلیل می کردیم در فهم بسیاری از مسایل جامعه خودمان به نتایج غلط می رسیدیم.

5- به نظرم می رسد که معضل جامعه ما از جنس معادله چند مجهولی است که دو مجهول آن تشیع علوی و تشیع صفوی است.

6-به نظر می رسد که نمی توان برای حل معضلات چند مجهولی این جامعه معادله ای شبیه معادلات جبری طراحی کرد.

بلکه باید چند معادله دو مجهولی تعریف نمود و پس از حل هر معادله با در کنار هم چیدن پاسخ های مربوطه سامانه ای ایجاد کرد که برای تحلیل صحیح جامعه ما از زوایای مختلف راهگشا باشد.

7-شاید یکی از معادلات دو مجهولی امروز جامعه ما مسئله سنت و مدرنیسم باشد

و معادله دیگر آن مشروعیت دینی و مشروعیت مردمی

و معادله دیگر اسلامیت و جمهوریت

و معاذله دیگر آزادی و دیانت

و معادله دیگر جهانی شدن و استقلال

و معادله دیگر حوزه و دانشگاه

و معادله دیگر مطلقه بودن ولایت فقیه و پاسخگو بودن ولی فقیه در برابر مردم

و معادله دیگر نسل انقلاب کرده و نسل بعد از انقلاب

و معادله دیگر مدیرا ن سیاسی دوران جنگ و نظامی های آن دوران

و معادله دیگر منافع ملی و ارزش های انقلابی

و معادله دیگر ملی گرایان و دین مداران

و چندین معادله دیگر

8-هر نوع نتیجه گیری یک طرفه در هنگام حل این معادلات به معنی پاسخ غلط تلقی می شود. بلکه مسلما پاسخ صحیح ترکیبی است , ترکیبی از هر دو مجهول.

9-با توجه به بن مایه ی دینی انقلاب ما ,‌ نباید هیچ کدام از پاسخ های یاد شده با مبانی اسلام در تضاد باشد.

10-قدر مسلم این مجهولات جزئی از واقعیت های جامعه ایرانی ما را (چه در امروز و چه در قبل از پایه ریزی انقلاب اسلامی ) تشکیل می دهد و اسلام نمی تواند برای حل این مجهولات بی پاسخ باشد و اگر اسلام برای این مجهولات پاسخی نداشت نباید انقلابی به نام اسلام صورت می گرفت.

11-مشکلات امروز کشور در دو حوزه ی نظری و عملی قابل تفکیک است اگر از حوزه ی عملی آن صرفنظر کنیم , در حوزه ی نظری چهار نوع اندیشه در پاسخ به مساله فوق به چشم می خورد:

الف-کسانی که معتقدند اسلام پاسخی برای این مسایل ندارد و اساسا" معتقد به انقلاب اسلامی نیستند.

ب-کسانی که گمان دارند تنها با رجوع به روایات و اخبار باید پاسخ به این مسایل را یافت. 

ج-کسانی براین باورند که اسلام پاسخ به این موارد را به نهاد عقل واگذار کرده ولی نهاد عقلی مورد نظر آنان ضرورتا نباید دین مدار باشد.

د- کسانی براین باورند که اسلام پاسخ به این موارد را به نهاد عقل واگذار کرده ولی نهاد عقلی مورد نظر شان باید دین مدار باشد.

12-به گمان من نگرش امام خمینی از نوع آخرین نظر(بند-د) است. لذا من هم براین باور هستم.


کلمات کلیدی:   سیاسی ،اجتماعی ،معارف ،امام خمینی