001 - تا اربعین با اشعار کتاب شراب سرخ - [مطلع السّر]
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳  

کنز مخفی بود در ستر و حجاب

خواست بر دارد ز روی خود نقاب

عشوه ای بنماید و با دلبری

چهره آراید به صد افسونگری

پرده ها را یک به یک بالا زند

مژده ی قَوسَین اَواَدنیَْ دهد

گوشه ابرویی، جمالی پر عتاب

رخ نماید از پس صدها حجاب

گرچه دور است از کمین رهزنان

 کی کند از دوستان رازش نهان

خوانده او خود را "جلیس الذاکرین"

هر کجا اُنس است می آید یقین

هر تجلی می نماید بی حجاب

خود بود در پرده های بی حساب

گشت آدم پرده دار اولین

صلب او گنجی زنور آخرین

عشوه ای کرد و ملائک در سجود

غیر از آنکه عشق را لایق نبود

چون برون افتاد سِرّ دلبری

گشت پنهان در حجاب دیگری

آن حجاب دیگرش ابلیس شد

پرده داری، کو بت تَلبیس شد

پرده بر روی دل آرایش گرفت

تا نهان بنماید اسرار شگفت

آن تجلی کرد از غیظ اش نهان

تا بماند دلبر او بی نشان

ازجنود شب سپاهی جمع کرد

سعی بر اطفای نور شمع کرد

گه ز خشم خویش تیغی می کشید

ناخود آگه پردهها را می درید

عشوه او بود و رنج پرده دار

نعره می زد پرده از رخ بر مدار