گل یخ
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  

(در پاسخ یکی از وبلاگ های مهمان):

همسفر وقت سحر شد برخیز

کم بخور غصۀ فصل پاییز

سهم مجنون اگرم غصه بود

قلب او هست ز شادی لبریز

آن عزیزی که تویی مجنونش

داده ات قدرت تشخیص و تمیز

به یقین ماه تو آید روزی

میکند دامن پاکت گلریز

به من پیر مگیری خرده

که منم راه ترا رفتم نیز

من می از چشمۀ غم می نوشم

و رطب خوردن من دستآویز

آن سوالی که نمودی روزی

سر زدم صفحۀ تو ریز به ریز

دیدم از چرخ سیاست مایوس

مات در مسأله ای درد آمیز

خواستم با تو بگویم خوش باش

به بهاران پس از این پاییز

گل یخ فصل زمستان زیباست

بشکفد عید خسی با شبدیز

گل یخ نیست زجنس سرما

می زند خنده درآن سوز و ستیز

گل یخ باش در این یخبندان

مکن از سوزش سرما پرهیز 


کلمات کلیدی:   اجتماعی ،سیاسی