بدون تحلیل

  اهمیت خبر حاضر جنبه های مختلفی دارد. اما بکارگیری واژه ای که اوباما برای آیت الله خامنه ای بکاربرده و از کلمه "معظم" استفاده کرده، بیش از هرچیز نظر مرا جلب کرد 

 به گزارش مونیتورینگ اخبار خارجی خبرگزاری صدا و سیما، اوباما ..در این مصاحبه به مجموعه ای از موضوعات مهم مطرح در آمریکا ...اشاره کرد.
در موضوع ایران ، اوباما گفت دخالت سناتورهای در مساله حساس سیاست خارجی و بی احترامی آشکار آنها به نقش رئیس جمهور خلاف رویه انجام امور در آمریکاست. اوباما گفت:«من به جای آنها خجالت کشیدم.» او افزود:«اینکه نامه ای خطاب به آیت الله [خامنه ای]، رهبر معظم ایران و کسی که آنها مدعی اند دشمن فانی ماست، بنویسند و اصل حرفشان این باشد: با رئیس جمهور ما توافق نکنید چون نمی توانید در پیروی از توافق به او اعتماد کنید، مساله ای تقریباً بی سابقه است.»

..........

منبع: سایت خبر آنلاین جمعه 22 اسفند 1393 

/ 2 نظر / 20 بازدید
سنجاقک

یحتمل مترجمش نتونسته معظم رو براش ترجمه کنه فک کرده اسمه [نیشخند] البته لازم به ذکره که خیلییی مودبن..راستش ی بار در یک مطلب راجع به یک شخض از کلماتی استفاده شده بود که از خجالت اب میشد ادم..یه موجود هرچقدک پلید باشه ادم وقتی نظرش رو میخواد بگه باید مودبانه بگه با فحاشی کاری از پیش نمیره.کاری که متاسفانه ما به بهترین نحو از پسش برمیایم!!!

دست نوشته های عابد ساوجی

آخرین پنجشنبه سال بود. جمعیت انبوهی اطراف یادمان شهدای گمنام حلقه زده بودند. نام هر پنج تن را نوشته بودند عبدالله... دوربین می چرخید و لحظه ها را ثبت می کرد. خبرنگار میکروفن را روبروی صورت خانم سالمندی گرفت و پرسید: چطور شد که مزار شهدای گمنام را برای پنجشنبه آخر سال انتخاب کردید؟ زن با گوشه چادر چشمهایش را پاک کرد. غافلگیر شده بود صدایش می لرزید گفت: پسرم در قطعه 27 شهدای بهشت زهرا دفن شده است. باید می رفتم آنجا. دیشب محمدم به خوابم آمد. گفتم محمد جان فردا قرار است برای دیدنت بیاییم بهشت زهرا، تو چرا زحمت کشیدی آمدی به دیدنم؟ محمد گفت: مادر، در همسایگی شما یادمان پنج شهید گمنام است، چطور راضی شوم آنها را بگذاری بیایی به دیدن من در بهشت زهرا...؟ دوربین بازهم چرخید و خبرنگار از خانم سالمند دیگری پرسید: شما چطور شد اینجا را انتخاب کردید؟ زن گفت: من مادر مفقودُالاثر هستم. خبرنگار گفت: اگر خاطره ای از پسرتان دارید تعریف کنید. مادر تعریف کرد: پسرم محصل بود و به سن بلوغ نرسیده بود. بسیج محل اجازه نمی داد به جبهه اعزام شود. شناسنامه برادرش را برد، گولشان زده بود اجازه دادند برود. آخرین بار که مرخصی آمد شب عید بود